تبليغاتX
همه چیز سرا .....
همه چیز سرا .....

آهنگ جدید و شاد فوق العاده زیبا از اشکین 0098 و علیشمس با همراهی کیوان بهارلو بنام مستم

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 11:3
آهنگ جدید و شاد فوق العاده زیبا  از اشکین 0098 و علیشمس با همراهی کیوان بهارلو بنام مستم پیشنهاد میکنم این کار که مثل سایر کارهای گذشتشون زیبا شده رو از دست ندید (پخش ویژه) کلیپ این آهنگ بزودی پخش خواهد شد که یاشار رپفا هم به عنوان مهمان ویژه حضور داره در کلیپ پس منتظر کلیپ فوق العاده این آهنگ باشید.






Save Target As

Download Mp3

Download Zip

نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

دم ایرانی ها گرم

شنبه بیستم تیر 1388 ساعت 8:46
مي گن يه روز جبرئيل مي ره پيش خدا گلايه مي کنه که: آخه خدا؟ اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت که فکر مي کنن اومدن خونه باباشون! بجاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارک دار و آنچناني مي پوشن! هيچکدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن مي گن بدون بنز و بي ام و جايي نمي رن! اون بوق و کرناي من هم گم شده، يکي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو کردم. امروز تميز مي کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستن و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اين ها هم که گفتي خيلي بد نيست! برو يه زنگي به شيطان بزن تا بفهمي مشکل واقعي يعني چي! 

جبرييل زنگ ميزنه به جناب شيطان. دو سه بار مي ره روي پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب مي ده: جهنم. بفرماييد؟ 

جبرييل ميگه: آقا خيلي سرت شلوغه انگار! 

شيطان آهي مي کشه ميگه: نگو که دلم خونه. اين ايراني ها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو مي کنم اينطرف، يه آتيشي دارن اون طرف به پا مي کنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!...حالا هم که .... اي داد!!! آقا نکن! جبرييل جان من برم... اينها دارن آتش جهنم رو خاموش مي کنن که جاش کولر گازي نصب کنن!!! 


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

سخت ترین مسابقه

پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 9:13
فردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه

یک میلیون دلاری آن دارد.

سوالات را بخوانید:(تا آخر)

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟

الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.

2- کلاه‌های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟

الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می‌کند

3روس‌ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟

الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟

الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می‌کند.

5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شدهاست؟ 

الف: قناری
ب: کانگارو
ج: توله‌سگ
د: موش
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می‌دهد.

جواب‌ها:


اگر خیلی خودتان را گرفته‌اید که همه جواب‌ها را می‌دانید و به این دوست

بنده خدا کلی خندیده‌اید، بهتر است اول جواب‌ها را مطالعه کنید:
1

: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453)
2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.
3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.
4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.
5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

با سخنان گرم تو .....

سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 11:42

" بگذار تا بجويمت "

 رايحه اي ببويمت،

 نرگس خوب روي من

 بگذار تا بجويمت ،

اي همه جستجوي من  

راز دلم بگويمت ،

 اي همه گفتگوي من

غم ز دلم برون کنم ،

 با سخنان گرم تو

مهر تو را به جان خرم

اي مه  مهر  پوي من


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

وسله عشق

سه شنبه شانزدهم تیر 1388 ساعت 11:40

من نمی دانم از این دست تو باز

به کجا رانده شوم؟

یا به درگاه کدامین غم و درد

باز من خوانده شوم؟

تو مگو از دل ما بی خبری...

دل ما خون و تو در حلقه دوست

چه صفایی ببری...

تو در آغوش کدامین مردی

که نداند غم ما ؟

غم این درد سیاه

غم تنهایی مَرد؟

تو بگو دست کدامین نامرد

شانه لطف تو را لمس نمود ؟

بوسه مست کدامین بی درد

رویِ سرخینِ لبانِ تو نشست ؟

قلبم از ذلت آن بوسه شکست ...

چه عجب با همه زجر تو به من

وصله عشق من و تو نگسست

روزگاری است مرا قصه تو

خواب و نانم بربود

در تهی کاسه فکر پَکَرم

جز غم عشق لطیف تو نبود

تو نبودی که بدانی دل ما

زین همه سال سیاه

چه کشید از غم تو

و چه یک عمر که وسواس وصال

هر چه احساس مرا بود رُبود

چون که جز عشق تو در سینه نبود

گویی هر کس که مرا می بیند

بر سر و صورت من سنگ زند!

بی سبب ولوله جنگ زند

با که گویم تو بگو از دردم؟

روزگاری است که غمگینم و زار

همچو موشی که گریزان از مار

تو بگو پای کدامین نامرد

سوی کاشانه ی  قلبِ تو دوید؟

خود بگو قلبِ کدامین بی درد

بهر بوسیدن چشم تو تپید ؟

تو بگو پنجه دست چه كسي

سينه ی  پاك تو را سخت فشرد ؟

ای عجب از دل تنهایی ما !

چه بد است این همه دل خوش بودن ...

چه عذابی است که یک عمر دراز

انتظار قدم دوست کشیدن در دل

جای لطف لب توست

سرخی بوسه یک یار دگر

تو بریدی ز من ای دوست مگر؟

پایِ تو سوی هوس هایِ غریبانه دوید

عشق من از قفسِ کوچکِ قلبِ تو پرید

همچو یک جام شکست ...

هيچ كس تلخي آن شيشه بشكسته نديد

تو مگو از دل ما بي خبري ...

من تهي از همه ی احساسم

باورم نيست كه آغوش كسي

جز من آرام كند جان تو را

باورم نيست كه جز بوسه من

بنشيند به لب خسته تو

اي عجب از غم تنهايي ما

اي عجب زين همه رسوايي ما ...


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

خواهيم ديد

چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 9:59

کشاورز کم درآمد به جاي تراکتور از اسب پيري براي شخم زدن استفاده مي کرد. يک روز بعداز ظهر اسب در حين کار در مزرعه افتاد و مرد. 
همه روستاييان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکي ». 
کشاورز با آرامش گفت: « خواهيم ديد ». 
خونسردي و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بيايند، با او هم عقيده شوند و اسب جديدي را به او اهدا کنند. 
حالا همه مي گفتند: « چه مرد خوش شانسي ».
کشاورز گفت: « خواهيم ديد ». 
دو روز بعد اسب جديد از پرچين پريد و فرار کرد. 
همه گفتند، « چه مرد بدبختي ». 
کشاورز خنديد و گفت: « خواهيم ديد ». 
بالاخره، اسب راه خود را پيدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسي ». 
کشاورز گفت: « و خواهيم ديد ». 
پس از مدتي پسر جواني با اسب به سواري رفت، افتاد و پايش شکست. 
همه گفتند: « چه بدشانس ». 
کشاورز گفت: « خواهيم ديد ». 
دو روز بعد ارتش براي سربازگيري به روستا آمد، به دليل شکستگي پاي پسر، او را نپذيرفتند. 
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسي ». 
کشاورز خنديد و گفت: « خواهيم ديد... »

از اتفاقات خوب يا بد زياد خوشحال يا ناراحت نشويد از اين اتفاقات در زندگي زياد 

رخ مي دهد. بر خدا توكل کنيد.



نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

وقتی آمدی

چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 9:57

ای دوست و قتی تو آمدی به دنیا عریان ٬ جمعی به تو می خندیدن 

و تو بودی گریان!


کاری کن ای دوست که وقت رفتن جمعی به تو گریان ٬ تو باشی خندان!


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

مست هشيار

چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 9:52

                          مست هشيار

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت             
                              

                 مست گفت:اي دوست اين پيراهن است افسار نيست


گفت:مستي،زان سبب افتان و خيزان مي روي                  


                 گفت:جرم راه رفتن نيست راه هموار نيست


گفت:مي بايد تو را خانه ي قاضي برم                       


                  گفت:رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست


گفت:نزديک است والي را سراي آن جا شويم                   


                  گفت:والي از کجا در خانه ي  خمار نيست


گفت:تا دار وغه را گوييم در مسجد بخوا                            


                   گفت:مسجدخوابگاه مردم بد کار نيست


گفت:ديناري بده پنهان و خود را وا رهان                         


                  گفت :کار شرع ،کار درهم و دينار نيست  


گفت:از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم                     


                 گفت:پوسيده است جز نقشي ز پودو تار نيست


گفت:آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه                       


                  گفت :در سر عقل بايد،بي کلاهي عار نيست


گفت:مي بسيار خوردي،زان چنين بي خود شدي                


                  گفت:اي بيهوده گوحرف کم و بسيار نيست


گفت: بايد حد زنند هشيار مردم مست را                           


                   گفت:هشياري بيار اينجا کسي هشيار نيست!


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

انتخابات با انتقامات

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 10:4
سلام به همه ی دوستای خوبم.

فکر کنم در جریان داغ ترین بحث در این روزها هستید.

 درسته انتخابات رو میگم.

کار و زندگی همه ی مردم شده بحث درباره این انتخابات از کنار هرکسی که رد میشم جمله ای درباره انتخابات می شنوم حتی کودکانی که هنوز به درستی قادر به سخن گفتن نیستن از انتخابات صحبت میکنن و به طرفداری یکی از کاندیدا اسمش رو فریاد میزنن.

نمی دونم حرف کی راسته یا کی دروغ میگه گیج شدم پس میرم بیرون ببینم مردم چی میگن تا شاید از این گمراهی ظاهری خلاصی یابم اونا از این جور حرف ها میزنن:  تقلب شده ، رای ها درست شمارش نشده ، رای آقای x زیاد خونده شده ، رای آقای y رو نصف کردن و اختلاف بین دو کاندیدا از شروع شمارش آرا تا پایانش یکسان بوده و...

خسته میشم میام یکم در این باره تحقیق کنم :

 یک سری نمودار میبینم ، نامه برخی از مسئولین به مقامات رو میخونم ، آرای تفکیکی شهر ها و استان ها رو مطالعه میکنم، با اماری که صدا و سیما داده تطبیق میدم میبینم یک سری شواهد نشان دهنده تقلب هستش. توی اینترنت سرچ میکنم یک دفعه تعجب میکنم میدونین چرا؟ اخه این سایت تا دیروز باز بود و فیلتر نداشت بعد 12 ساعت فیلتر شده. جلل خالق...

پس میگم صد درصد(100%) تقلب شده اینا همه که دروغ نیستش این همه اعداد و ارقام این همه کاغد که توش یه عالمه مطلب از این و ازون نوشته.

پس منم به این تقلب ایمان میارم.

حالا میام توی خونه و بقیه ی ما جرا رو از تلویزیون دنبال میکنم و از بعد دیگه ای این ماجرا رو دنبال کنم.

ای بابا!!!!! اینا دارن یه چی دیگه میگن .

میدونین چی میگن؟:

تقلب نشده ، حرف های مردم را در قالب شایعه تحویل خودشان میدهند. باز هم مجری این برنامه چند تا کاغذ نشون میده میگه به این نمودار نگا کنین! نگا میکنم. میگه دیدین تقلب نشده؟ خوب حالا این مطلب رو بخونین بازم دیدن تقلب نشده؟ حالا به حرف های آقای ... گوش کنید تا بهتون بگه که تقلب نشده!!!! رای های شهر به شهر رو جور دگه ای تفسیر و آقای ... کلی صحبت کردند و از صحت انتخابات گفتند.

 خوب برنامه تموم شد.

من قانع شدم که تقلب نشده آخه مگه صدا سیما دروغ میگه؟ نه

اما پس حرف مردم چی؟ اونا دروغ میگن ؟نه

یک سری سوال توی ذهنم تشکیل میشه که من رو به طرف مردم میکشونه تا با اون ها باشم و حرفشون رو تصدیق کنم.

 چند تا از این سوال ها رو می گم:

1- اگه تقلب نشده و نمی خواستن تقلب کنن پس چرا از روز انتخابات اس ام اس (پیامک) ها رو قطع کردن؟

2-اگه به گفته صدا و سیما تقلب نشده پس چرا از روز انتخابات سرعت اینترنت ها کاهش چشم گیری پیدا کرده؟

3-چرا اکثر سایت هایی که اخبار روز رو به مردم میرسونن فیلتر شده؟

4-دلیل پارازیت ها و سرانجام قطع شدن شبکه BBC چیه؟ این شبکه قبل انتخابات خوب بود.

5-دلیل این همه خوشونت با مردم بی گناهی که برای دفاع از حق خودشون به صدا در اومدن چیه؟

6- چرا دولت مردمی از حرف مردم به هراس اومده و این دولت ، مردم رو سرکوب میکنه؟

7-برنامه ی زیبای منطقه آزاد که قبل از انتخابات پخش می شد چرا بعد از انتخابات ادامه پیدا نکرد؟ آیا در این جامعه جایی به نام منطقه آزاد وجود دارد؟

8-چرا یک انتخابات کشته بده؟

9-اگه واقعا تقلبی صورت نگرفته پس دلیل این همه ترس چیه؟

وای اگه بخوام همه سوال هارو مطرح کنم خسته میشین پس بی خیال میشم.

اگه انتخابات درست برگزار شده پس این ضرب المثل باید جواب مردم باشه:

{طلا که پاکه چه منتش به خاکه} ما از چیزی نمیترسیم چون کاری نکردیم.

از طرفی با خودم میگم چرا مردم دارن این همه چیز میز میگن و از جونشون مایه میذارن؟ پس یه ضرب المثل دیگه:

{تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها} پس لابد یه چیزی شده که مردم به صدا در اومدن.

انتخابات که تموم شده ، رئیس جمهور هم که کار خودش رو آغاز کرده اگه دوباره رای گیری نکنن  من از این ضرب المثل آخر میترسم.

{سالی که نکوست از بهارش پیداست} 

راستی نظر یادتون نره ها!!!!



نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 10:24
تو خواب و خیالم همه ش فکر اینم     

که دستاتو بازم تو دستام ببینم

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم

با چشمای کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کی تو رو خواست یه روزی بد اورد

برای دل من واسه جسم خسته م

منی که غرورو تو چشمات شکستم

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راهت بشینه

برای دل من واسه جسم خسته م

منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کی تو رو خواست یه روزی بد اورد

برای دل من واسه جسم خسته م

منی که غرورو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکس کار زمونه

یکی نیست که قدر دلم رو بدونه

گناهی ندارم ولی قسمت اینه

که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره

تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره

سکوتم به جز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همه ش فکر اینم   

   که دستاتو بازم تو دستام ببینم

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم

با چشمای کورم به راهت بشینم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد

که هر کی تو رو خواست یه روزی بد اورد

برای دل من واسه جسم خسته م

منی که غرورو تو چشمات شکستم


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

کمبود جا؟ یا ازدیاد جمعیت؟

چهارشنبه بیستم خرداد 1388 ساعت 9:28

بزرگترین استخر دنیا در چین.


اما نمی دونم با این که خیلی بزرگ و قشنگه طرفداراش دو یا سه 

نفر بیشتر نیستن نمیدونم اگه شما میدونین تو قسمت نظرات 

بگین.

اما یکم شبیه موج های آبی توی شهر ماست ها!!

مشاهده عکس در اندازه واقعی


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

سفر نامه.

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 ساعت 10:21
با سلام: 

          امروز از بی کاری فراوان به ول گردی در سایت گوگل پناه بردم تا در سایت های مفرح و جذاب ایرانی چرخی زده باشم و از این که این سایت ها بسیار پر محتوا هستند(به اجبار) بر خود و ایرانم ببالم زیرا با تمام سخت گیری های مقامات و قوانین سفت و سخت اینترنت پرسرعت ایران سایت ها و وبلاگ های ایرانی (روم به دیوار ) با مطالب مغایر با شئونات اسلامی دارای رشد بی سابقه ای شده اند پس به امید آبادی بیشتر با سخت گیری های بی جا و فیلتر کردن هر چه بیشتر سایت ها به شرط گذاشتن نرم افزار های شکننده فیلتر با سرعت فراوان دعا می کنیم برای پیشرفت ملتمان ایران.

بگذریم... پس از قدم زدن در گوگل با نا امیدی فرا وان بر حسب اتفاق داستانی را دیدم که زیبا بود که عشق مادر نام داشت داستان از این قرار است:


******

 عشق مادر 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند.


******

به ناچار به ول گردی خود ادامه دادیم تا به داستانی دگر رسیدیم:


پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . 
دوستدار تو پدر ! 

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : 
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . 
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ 
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم!


******

با خستگی فراوان به راه خود ادامه دادم و تمام کوچه پس کوچه های گوگل را رد کردم ولی مطلبی نیافتم . تا این که به کوچه ای بن بست رسیدم نام کوچه از این قرار بود (مشترک گرامی دست رسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد)

به دان امید که تمامی کوچه های بن بست به خیبان های اصلی راه یابند.






نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

فکرش و کن

یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 9:29

فکرش و کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم  
با چها
رتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم

من باشم و تو باشی و یه جفت نو یه بی قرار 
فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار 
 
فکرش
 و کن عروسکم به اون شب پر التهاب
چشمات و روی هم بزار امشب به یاد من بخواب
فکرش و کن دستای من تو قلب تو جون بگیره
 دل دل بی قرار تو تو سینه آروم بگیره 
یه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم نشه
نه هیچکسی سر برسه ثانیه ای حروم بشه

فکرش و کن عروسکم به اون شب پر التهاب
چشمات و روی هم بزار امشب به یاد من بخواب


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

یادی از ما نمیکنی

شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 9:4
ای عزیز 

یادی از ما نمیکنی

باشد که تا دنیا باشد اینچنین باشد

اگر اینگونه نبود که بد نبود

شاخه درخت بید ، کج نبود

ستاره سهیل در آسمان نبود

قصه یار در قلب عاشقان نبود

تصویر در آینه ، تنها نبود

انسان دارای دو دست نبود

خدا هم یکتا نبود


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |


پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 12:57

از لحظه ی پیدایی ام ،  تا  آن  دم  شیدایی ام

 بس فتنه ها برسر شد و برسر نشد پیدایی ام

از عشق خاکم ساختند ، ساغر در آن انداختند

روحی درآن بنواختند،زینسان چنین شیدایی ام

کردند ملائک سجده ام ،گفتم خدایا من که ام                                     

گفتا که تو عشق منی ، من عاشق زیبایی ام                                     

شیطان غرورش بیش بود ، او جنی بد کیش بود

بر من نکردش سجده ای در آن دم غوغایی ام

چون بر حقیقت کور شد ، از جنت لله دور شد                                          

با مکر آمد اندرون ، تا بر کند پیدایی ام                                          

گشتم ز حرفش دل فریب ، بر امر ربم ناشکیب

کردم گناه و معصیت ، من ماندم و رسوایی ام

گندم نشان اولین ،من را کشاندش بر زمین                                         

من را زمینی منگرید ، از عرشم و بالایی ام                                          

 


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

فرشته ی کوچک و مهربان

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 9:16
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»
دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»
دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |


چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 9:17


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |


پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 11:46

بوسه ی شیرین‌ | www.Sweetkiss.mihanblog.ir

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو بریده ام ولی بیا

چه گیج حرف میزنم چه ساده درد میکشم

اسیر قهر و آشتی میان آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توام ببین چه گریه آوره

سکوت میکنم فقط سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف وساده ام

کسی که دوست داشتم به دست باد داده ام


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

خود کشی یک بی جنبه ایرانی برای "سوسانو" بازیگر سریال جومونگ...

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 9:6
خودكشی جوان یاسوجی به خاطر "سوسانو" هنرپیشه زن سریال جومونگ... Surprised Surprised 


جام جم آنلاین: یك جوان یاسوجی به خاطر علاقه به «سوسانو» هنرپیشه زن سریال جومونگ و مخالفت پدرش برای ازدواج با این زن ، اقدام به خودكشی كرد. 

به گزارش دنانیوز، این جوان كه پس از تماشای سریال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامی كه خانواده‌اش را از این تصمیم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد. 

جوان یاسوجی از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزینه سفر وی به كشور كره و یافتن سوسانو را تامین كند و زمانی كه متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نیستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشی كرد. 

به دنبال این ماجرا، والدین جوان عاشق پیشه او را به بیمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمی نجات یافت... 

پدر این جوان در ارتباط با این موضوع گفت: پسرم تصور می‌كرد براحتی می‌تواند به كشور كره سفر و با هنرپیشه زن این سریال ازدواج كند و زمانی كه به وی گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارایی من است كمتر از یك میلیون تومان است، او نیز در اقدامی عجیب دست به خودكشی زد و اگر كمی دیر به بیمارستان می‌رسید،‌ به طور حتم جان خود را از دست می‌داد. 

آخرین خبرها از وضعیت جسمانی جوان یاسوجی حاكی است كه حال وی رو به بهبود است و از مرگ حتمی نجات یافته است!


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

موزیک ویدیو جدید و فوق العاده زیبای رامین برجسته به نام یک دو سه ...

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:1

موزیک ویدیو جدید و فوق العاده زیبای رامین برجسته به نام یک دو سه ...l Exclusive l

 


دانلود ويديو با لينک مستقيم سرور اول :

Ramin Barjesteh - 123

دانلود ويديو با لينک مستقيم سرور اول :

Ramin Barjesteh - 123


نوشته شده توسط پوریا | لینک به این مطلب |

آخرین مطالب نوشته شده
آهنگ جدید و شاد فوق العاده زیبا از اشکین 0098 و علیشمس با همراهی کیوان بهارلو بنام مستم
دم ایرانی ها گرم
سخت ترین مسابقه
با سخنان گرم تو .....
وسله عشق
خواهيم ديد
وقتی آمدی
مست هشيار
انتخابات با انتقامات
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
کمبود جا؟ یا ازدیاد جمعیت؟
سفر نامه.
فکرش و کن
یادی از ما نمیکنی

فرشته ی کوچک و مهربان


خود کشی یک بی جنبه ایرانی برای "سوسانو" بازیگر سریال جومونگ...
موزیک ویدیو جدید و فوق العاده زیبای رامین برجسته به نام یک دو سه ...
این روزها
موزیک ویدیو جدید و فوق العاده زیبای علیرضا بهلولی و اورمان به نام شب مهمونی
هرچه کردم نشد!!
ای خدا

فرشته
فاجعه
غم
دیدن
معشوقه!

.CopyRight © porya-paradox All rights reserved
:Template designed by
PS-YASPIC MOHAMAD MAHDAVI