کشاورز کم درآمد به جاي تراکتور از اسب پيري براي شخم زدن استفاده مي کرد. يک روز بعداز ظهر اسب در حين کار در مزرعه افتاد و مرد.
همه روستاييان گفتند: « چه اتفاق وحشتناکي ».
کشاورز با آرامش گفت: « خواهيم ديد ».
خونسردي و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بيايند، با او هم عقيده شوند و اسب جديدي را به او اهدا کنند.
حالا همه مي گفتند: « چه مرد خوش شانسي ».
کشاورز گفت: « خواهيم ديد ».
دو روز بعد اسب جديد از پرچين پريد و فرار کرد.
همه گفتند، « چه مرد بدبختي ».
کشاورز خنديد و گفت: « خواهيم ديد ».
بالاخره، اسب راه خود را پيدا کرد و برگشت.
همه گفتند: « چه مرد خوش شانسي ».
کشاورز گفت: « و خواهيم ديد ».
پس از مدتي پسر جواني با اسب به سواري رفت، افتاد و پايش شکست.
همه گفتند: « چه بدشانس ».
کشاورز گفت: « خواهيم ديد ».
دو روز بعد ارتش براي سربازگيري به روستا آمد، به دليل شکستگي پاي پسر، او را نپذيرفتند.
همه گفتند: « چه پسر خوش شانسي ».
کشاورز خنديد و گفت: « خواهيم ديد... »
* از اتفاقات خوب يا بد زياد خوشحال يا ناراحت نشويد از اين اتفاقات در زندگي زياد
رخ مي دهد. بر خدا توكل کنيد.
ای دوست و قتی تو آمدی به دنیا عریان ٬ جمعی به تو می خندیدن
و تو بودی گریان!
کاری کن ای دوست که وقت رفتن جمعی به تو گریان ٬ تو باشی خندان!
مست هشيار
محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت
مست گفت:اي دوست اين پيراهن است افسار نيست
گفت:مستي،زان سبب افتان و خيزان مي روي
گفت:جرم راه رفتن نيست راه هموار نيست
گفت:مي بايد تو را خانه ي قاضي برم
گفت:رو صبح آي قاضي نيمه شب بيدار نيست
گفت:نزديک است والي را سراي آن جا شويم
گفت:والي از کجا در خانه ي خمار نيست
گفت:تا دار وغه را گوييم در مسجد بخوا
گفت:مسجدخوابگاه مردم بد کار نيست
گفت:ديناري بده پنهان و خود را وا رهان
گفت :کار شرع ،کار درهم و دينار نيست
گفت:از بهر غرامت جامه ات بيرون کنم
گفت:پوسيده است جز نقشي ز پودو تار نيست
گفت:آگه نيستي کز سر در افتادت کلاه
گفت :در سر عقل بايد،بي کلاهي عار نيست
گفت:مي بسيار خوردي،زان چنين بي خود شدي
گفت:اي بيهوده گوحرف کم و بسيار نيست
گفت: بايد حد زنند هشيار مردم مست را
گفت:هشياري بيار اينجا کسي هشيار نيست!
.CopyRight © porya-paradox All rights reserved
:Template designed by
PS-YASPIC MOHAMAD MAHDAVI