
به پيش روی من تا چشم ياری می کند درياست!
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پيداست!
در اين ساحل که من افتاده ام خاموش ،
غمم دريا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجیر خونين تعلق هاست!
خروش موج ، با من می کند نجوا،
که:ــــ(( هرکه دل به دريا زد رهايی يافت!
که هر که دل به دريا زد رهايی يافت.....))
مرا آن دل که بر دريا زنم ، نيست!
ز پا اين بند خونين بر کنم نيست.
اميد آن که جان خسته ام را،
به آن ناديده ساحل افکنم نيست ** چراغی در افق ** .CopyRight © porya-paradox All rights reserved
:Template designed by
PS-YASPIC MOHAMAD MAHDAVI