پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 13:52

من گریه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد:
من عشق نمیخواهم...
معشوق نمیخواهم...
افسوس نخواهم خورد افسانه نمی بافم
بر شانه ی هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره ی معشوقم
او خوب و وفادار است من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق بیگانه نمیداند
لیکن به دل شادم سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
(من دوست نمیخواهم)
** مطالب آموزنده!!!!؟؟؟؟ **
نوشته شده توسط پوریا |
لینک به این مطلب
|
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 10:11
دو روز مانده به پایان جهان. تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر
شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و آشفته و
عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و...................اگه میشه برو ادامه.
.
.
.
.
.
ادامه مطلب | ** مطالب آموزنده!!!!؟؟؟؟ **
نوشته شده توسط پوریا |
لینک به این مطلب
|
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 ساعت 10:10
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل
مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان
ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می
کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای
است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک
غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش
را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را
کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود
، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه
در ان یادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد
__________________
امید وارم غرور باعث نشود کاری که توان انجام آن را ندارم رها ننمایم
** مطالب آموزنده!!!!؟؟؟؟ **
نوشته شده توسط پوریا |
لینک به این مطلب
|
آخرین مطالب نوشته شده
.CopyRight © porya-paradox All rights reserved
:Template designed by
PS-YASPIC MOHAMAD MAHDAVI