من وقتی حوصلم سر می ره از این که خدا مرده، به این میرسم که حیف شده که خدا مرده. بعد، از این که حیف شده که خدا مرده می رسم به این که حیفه که من بمیرم. بعدشم فکر کردن به راه های خودکشی را به زمانی بعد موکول می کنم. در این بین سعی می کنم مخ یکی رو به کار بگیرم که قبول کنه که خدا هست یا بودنش خوبه.
من وقتی حوصلم سر می ره، می شینم و به این فکر می کنم که کاشکی می شد با این هیکلم برم تو مخم زندگی کنم، اخه ادمهای اون تو خیلی بهترند. همشون رو خودم طوری ساختم که من رو دوست دارند.
من وقتی حوصلم سر می ره، به عکس های روی دیوار اتاقم خیره می شم و به این
فکر می کنم که کاشکی همه چی مثل اونها ساکن و بی تغییر بود. کاشکی حوصلم
از حوصله سررفتگی سر نمی رفت، چون اونوفته که دیگه هیچ راهی برای فرار
ندارم. برای مرتبه یک حوصله سر رفتگی هزاران تا راه دارم، اما برای مراتب
بعدی هیچ چی...
من وقتی حوصلم سر می ره و دیگه هیچ کدوم از راه های بالا جواب نمی ده، می
شینم و این چرت و پرت ها رو می نویسم، اما واقعیتش دیگه حوصله نوشتن هم
ندارم.
راستی شما ها وقتی حوصلتون سر میره چه کار میکنین تورو خدا
نظر بدین می خوام بدونم.
** وقتی حوصلت سر میره چه کار میکنی؟ ** .CopyRight © porya-paradox All rights reserved
:Template designed by
PS-YASPIC MOHAMAD MAHDAVI